امشب دوباره
بر اندوه تکیه داده ام
در خیابانهای مبهوت
سرگردان
پرسه می زنم
در انتهای زمان
دستهای خسته را
به بیهودگی
به لحظه ها
پیوند می زنم
سایه های تاریکی
در من تاب می خورند
واین
تصویر منست
پشت پنجره دلتنگی
سکوت بچینم
ودر راس سیاه این هرم
به تماشای خویش بنشینم ...
۱۳۸۷
نقش تو
از خیال انگشتانم می تراود
و شبانه ام را
معطر می کند
***
بیا کبوتر احساس را
به پرواز آریم
و زیر نارنج ماه
به تماشای لبخند
بنشینیم
1384
تاول درد بر پلک شهر
خاکستر فریاد می پراکند
کودک
با سبدهای تهی
تصویر نانی می کشد
شاعری شعر های اش را
دوره گردی صدای اش را
حراج می کند
دستان خواهش
مطرود
و سرنگهای مرگ
پر میشوند
کوبه های اندوه
تن شهر را می خراشد
در نیمه تاریک جهان
زندگی
با رویاهای بی شکل
شکل می گیرد
۱۳۸۷
در خيالی کال و نارس
اسير در دايره ترديد
دستی با دشنه ای در مشت
خون تپيده بر پيکر خاک
کلاغ مرگ با قار قار بلندش
می نشيند بر بام
بر سنگ نقش می بندد
يک نام
۱۳۸۴
آندم که
چشمهایت خندید
سالیان اندوه
گم شدند
واژه ها شکفتند
نفس کشیدند
و شعر هایم
تا ابدیت تکثیر شدند
۱۳۸۷

