نمی خواهم
در خانه ای مصنوعی
به حرفهای حبابی
گوش بسپارم
ودر نبودت
به انهدام تمام خاطره ها بپردازم
هر چند
تقويم گذشته ها را ورق زدن
بی فايده است
***
از اين پوسته بيماری
که مرا در بر گرفته
خلاص نخواهم شد
نمی خواهم
به ذره های فاسد
تبديل شوم
وازاين بوی کهنه گی بميرم
***
مرا نخواهی بخشيد
چه فرق می کند
باشم يا نباشم
وقتی سهم من
از زندگی
به نظاره نشستن
لحظات کاغذی است
***
مرا آيه تاريکی می خوانی
آيا تو
که در خورشيد
متولد شدی
هرگز در کسوف نمانده ای؟
***
مرا نخواهی بخشيد
ديگر از تخيل گذشته ام
وبرگهای انتظار در فصل زرد
زمبن سرد را می بوسند
در ابتدای ويرانيم
ودر اتاقی متروک
لحظات تنهايی ام را
به نظاره نشسته ام
***
مرا ببخش
شايد آسوده تر
اين راه بی انتها را
طی کنم
بگذار
در پناه شعرهايم
آرام چشم فرو بندم...
آذر ماه ۱۳۸۴
غضروف خیال را
به مفصل اندیشه
شریانهای دلتنگی را
به عصبهای هیجان
پیوند می زنم
****
فکر، بی پروا
از رگهای ذهن فواره می زند
تا بصل النخاعم تیر می کشد
مخچه به تعادل
مخ به تفکر می رسد
****
نه تیک های عصبی
خلاصم می کند
نه گردشهای مداوم خونین تفکر
****
در تن سرد زمان
می اندیشم
به جمود اندیشه
به دیلاته شدن مردمک های
کلمات منسوخ
که گلواژه های نو ظهور
را می بلعند
****
رقص ارواح واژه ها
که از جمود نعشی فوران می زند
و نبض حیات را
در شریان واژ گان
به جریان
و طنابهای صوتی شعرم
را به غلیان می اندازد
واز حنجره کتاب می رقصد
تابستان ۱۳۸۵
تهران
بر دیوار شهر
می بارد از آسمان
باران سنگ
زیر یوغ شب
مانده ام به انتظار
واشو ای پلک سحر...
به کدامین ستاره دل سپردی؟
کاین چنین از من دور افتادی
امشب زبانه های درد
در من تنوره می کشند
تو را با گلویی متورم
آه می کشند
***
امشب به کدامین ستاره
دل سپردی
که پر میشوم از تنهایی
و زبانه های درد
در من تنوره می کشند
واژه ها می شکفند
ودلم را تا ابتدای جهان
جار می زنند...
۱۳۸۷
ابر ها تشنه می روند
مردمان برشته در آفتاب
سایه های خویش رادرو می کنند
رعشه های تلخ
بر تن زمین نشسته
واین لحظه های ناگزیر
زمان را
صبورانه
شکسته است
***
دستانم به آسمان نمی رسد
دشتها تهی است
ابر ها تشنه می روند
باغهای سبز
درختان نارنج
خشکیده اند
***
عطر باران
در مشام دشتها نیست
شقیقه های درد به ضربان می افتند
حجم اندوه مرا پر می کنند...
۱۳۸۷
دریچه های تقدیر بسته
و رویاها
از دست رفته اند
زمان گیج است، نمیداند
ابری نمیبارد
***
تو رفته ای
من مانده ام
با غمت در آمیخته ام
روزها کوتاهند
واز عمر من میکاهند
***
تو رفته ای
ومن مانده ام
تا نهایت تنهایی ام...
۱۳۸۷

