باید در این واژه اندیشید میدانی انسان بی درد وجود ندارد حال من از درد ها ی
اجتماعی نمی گویم آیا تا به حال شده که در زندگی روزمره دردی خوره وار به جانت
بیفتد و بخواهی از آن خلاصی یابی ما در لحظه لحظه زندگیمان همیشه آن را
جستجو کرده ایم بی انکه بدانیم این واژه چیست؟
غریو الفهایش آزاد اندیشیدن و آسوده زیستن است آیا آزادی بیان را شنیده ای که
گاهی هم می گویند ممنوع است وقتی نتوانی حقایق اجتماعت را بگویی .
حرف ×ز× زبان در کشیدن وبه زندان سکوت نشستن و حرف دالش درد مردمانی
است که در خفقانی زیست می کنند که غریو اندیشه هایشان در بند قداره
بندانی است که با پشته پشته کشته هایشان به آسایش رسیده اند.
نه در سرزمین من بلکه در سرزمین های دور و نزدیک انسانهایی در پی آزادی
سر بدار شدند آیا تاریخ سرزمینمان گواه نیست یا بیشتر بگویم .
در رگ و پی هر انسان آزاد اندیشی آن را جستجو باید کرد. و حرف آخرش ینبوع
حیات است پس چگونه میتوان در هزار توی سرنوشتمان به تماشای لحظه های
بیداد بنشینیم واز دالانهای خونین سرزمینمان که کرکس ها برآن آشیان ساخته اند
در سرداب سکوت فرو رویم. واز نقطه نقطه جغرافیای خونین سرزمینمان بی تفاوت
بگذریم.
